
منم راوی داستانی پر از احساس و شور،عشق و جنون,وصل و هجر
روزهای تکراری پشت سر هم میگذشت و من درگیر روزمرگی هایم بودم،زمان چون اسب تیزپایی بود که مجال نمیداد و من این را به خوبی میدانستم که باید در لحظه زندگی کنم و فرصت ها را از دست ندهم
از همان کودکی ترسی در من ریشه دوانده بود ،ترس از دلبستگی،ترس از عشق،شاید این مسبب این ترس ها خانواده ی من بود
برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید
نویسنده: زهرا آزادی
تاریخ: چهارشنبه 29 ارديبهشت 1400 ساعت: 23:17
تعداد بازديد : 69
به این پست رای دهید:




